Tuesday, December 20, 2005

باران و دلتنگی


.نمی دونم از ِکی دلم گرفت که حتی قلبم هم اون رو نتونست تحمل بکنه
هرچی که بود بدجوری زخم عمیقی در من بجای گذاشت
دیروز که زیر بارون خیس خیس شدم، به ذهنم رسید حالا که دارم خیس می شم بذار درونم رو هم یه شستشوی حسابی بدم
...خواستم از صفحه ی دلم پاکت کنم ویا به جاش اسم فرد دیگری را بنویسم.نشد ...نشد!!! نشد
...می بینی انگار هنوزم همه باهام قهرند هیچ چیز و هیچ کس کمکی به از یاد بردنت نمی

.....


بعضی وقتا احساس می کنم چیزی شبیه به بغضی غریب ولی از جهاتی آشنا، گلویم را می فشرد.
نمی دونم چه حسیه که هم می شناسمش و هم نمی تونم اسمی برایش بگذارم.
می دونید مثل وقتی بود که رفته بودم جنگل و از میان شاخ و برگها به غروب دلنواز خورشید نگاه می کردم.ولی یه حس غریب مدام به من می گفت نمی خوای با کسی به تماشای چیزهایی که دوست داری بنشینی؟!!!
انگار راست می گفت!! تنهایی فایده نداشت ولی چه چیز یا حتی چه کسی حاضر می شد با من به تماشا بنشیند؟!
دلم گرفت، من همه را دوست دارم ولی انگار جای کسی در بین گروه ما خالی بود.
نشستم و شروکردم به نام بردن اونهایی که می تونستن با من در این حس شریک بشن ولی باز... نه این جوری نمی شه! از ویژگیهاش می گم تا خودش بیاد. ولی انگار خورشید هم از دستم خسته شد و خون گریست و رفت پشت کوه ها که تنهایی من رو نبینه!!!!!
صبرکن، این انصاف نیست مگه خودت هم یگانه و تنها نیستی، پس از من گله نکن!
ولی بهت قول می دم که اون کسی رو که در همون لحظه مثله من به تو نگاه می کرد و همون حس قشنگ رو داشت، پیدا کنم و دیگه نذارم بغضی غریب گلومان را بفشارد.مثل تو که به دنبال ماه کل زمین رو این همه سال گشتی و باز هم می گردی.(حداقل خوشا به حالت که می شناسیش، شاید هم نه) کفشهای آهنی رو هم حاظر کردم. خوب،مقصد کجاست؟

بی ربط: عبید زاکانی می گه: روزی دزدی در خانه ی فردی را دزدید.صا حب خانه هم رفت در مسجد را برداشت و به جای در دزدیده شده گذاشت!! گفتند چه می کنی؟ در خانه ی خدا را می بری؟!!! در جواب گفت:آری، خدا دزد را می شناسد، در را بیاورد،در خانه ی خود را پس گیرد.

سیب


.یه وقتایی که دلم می گیره یاد حکایت زندگی و سیب سهراب می افتم