Tuesday, January 31, 2006

congratulations



یه چیزی انگار تو گلوم قلنبه شده،نمی دونم، انگار بدجوری یاد قدیم کردم ودلم براش تنگ شده. اون موقع که پراز صفا و صمیمیت وپاکی کودکانست.
هروقت ازاون خیابون می گذشتم،همه چیزبرام خیلی عادی بود ولی ازامروز به بعد دیگه نه! چون تمام اون خیابون من رو یاد شادی شما می اندازد.
نمی دونم چرا هروقت می دیدمتون نمی تونستم حتی حرف بزنم؛تنها لبخند+جمله ی کلیشه ای رو که برای تبریک حاضر کرده بودم.
اون موقع انگاربجز حس شادی،حس دیگه ای نداشتم ولی حالا می خوام مثل بقیه بزنم زیر گریه.یه حس دلتنگی خاصه ولی از نوعی زیبا چون قراره از این به بعد شما رو با دید قشنگتر و کاملتری ببینم؛آخه دیگه تونستین بعد از مدتها نیمه ی گمشدتون، پای سفرتون رو پیدا کنید.
امیدوارم در این مسیر تازه که در پیش رو دارید،موفق، پیروز و شادکام باشید.

با آرزوی بهترینها برای هردوتون


سلام


سلام
بعد از يه مدت طولانی دوباره سلام
گرچه خيلی سخت ولی تجربيات خوبی کسب کردم
انگار خيلی بزرگ شدم که مثل خانم بزرگ ها حرف می زنم
هرچه که بود گذشت
خوبی اين دنيا واقعا به همين زودگذر بودنشه
نمی دونم چرا دلم برای خودم تنگ شده.خلاصه اينکه حس عجيب و غريبی دارم.
دلم می خواهد هرچيز رو که تعلقی نسبت به اون حس می کنم دو دستی بگيرم.حتی وقتی می بينم دوستم برای يکی ديگه off يا comment می ذاره ناراحت می شم.
آخه من که از اين احساس ها نداشتم.خدايا من چم شده؟