Saturday, May 20, 2006

رنگ عشق

شنبه هفته که گذشت ادامه ی همایش "روابط دختر و پسر" با حضور "دکتر مهدوی" برگذار شد و"تراژدی امروز" مورد بازخوانی قرار گرفت ولی این بار بر مبنای جامعه شناختی و با نمایش فیلم"خاکستری".
کاش می شد در جوانی عاقل بود و عاقلانه تصمیم گرفت.
خوب که فکر می کنم، بعضی وقت ها ، از علاقه مان نسبت به آنان که دوستشان داریم سخن به میان می آوریم، حرف از عشق می زنیم، گاه در نهایت نفرت، عشق را جستجو می کنیم و دوباره همه می شود تفسیر چند ترم قبل از تراژدی های کورنی و راسین.
به یاد بیاورید کسی را که در نهایت تنفر از او، باز چیزی درونتان غوغا می کرد، آرامتنن نمی گذاشت و همواره سعی در معنا کردن آن بودید
بعضی با قطع و یقین نسخه ی تب عشق تجویز می کنند و همه را برای هذیان گوی ما به عشق تعبیر می کنند و چه تلخ و ساده انگارانه است اگر به راستی بپنداریم که این احساس، رنگ و بوی عشق را داراست.
....اینها حتی رنگی از علاقه به خود ندارد دیگر چه برسد به
کشف این معنی به تازگی انجام پذیرفت. همه از تعافل ما ست که همه چیز حتی علایقمان (در هر سطح که با شند) رنگ عادت به خود گرفته اند. عادت، عادت و عادت، همین و بس!!!
غبار عادت حتی از استخوان های محکم جمجمه ی ما هم عبور کرده و تفکرات، همه غبار گرفته از خاکستر نسل سوخته. آنهم نه گذشتگانمان که همواره با عزت زیستند بلکه این غبار حاصل تعاملیست با آنان که همیشه با چشم حسرت( حتی از پشت عینک های دودیشان ) به ما نگریسته اند. و اینهمه داغی می شود بر آن جگر سوخته ای که رفت تا از عزت مملکت خود دفاع کند ولی ظاهرا عده ی کمی به یاد موشهای خانگی بودند و حال آیا این خاکستر حق من است؟!! آری، اگر این منم که کلید سراچه ی قلبم و ذهنم را به دست آن موشها سپرده ام، آری!!
پی نوشت: ارزش آدمی به فکریه که تو ذهنش می گذره و به قلبش که جایگاه چه چیز و چه کسیه.
پی نوشت 2: هر رنگی که به دنیا بزنیم، دنیا همون رنگی میشه و فراموش نکنم که در حقیقت داریم اون رنگ رو به خودمون می زنیم و خود را نقاشی می کنیم...ما همون رنگی رو به خود می گیریم که پذیرای آن باشیم چه خودمان نقاش خود باشیم و یا این مهم را به دیگری واگذار کنیم. پس قلموهاتون رو بردارید و دنیا رو به رنگ خودتون نقاشی کنید.

Sunday, May 14, 2006

!غریبانه

آمد. قدیم الایام ( حتی درکتاب درسی سال اول دبستان) صحبت از اسب هم بود، اما در این قصه خبری از اسب نیست
!فلسفه ی این اسب چی بوده؟! من که سر در نیاوردم. مهم اسب بوده یا آمدن؟ شاید هم هیچ کدام برای من (میرغضب که فرقی نمی کنه
......
:کانال1
نمی دونم چرا وقتی اومد خواستم بزنم زیر گریه. اون هم من! هرچی بیشتر فکر می کنم علت ابری بودنم رو در نمی یابم. اگه برای هرچیزی علتی هم باشه، این موضوع فرق می کنه، این بی علت ترینه.
گهگاهی که هوا بارونی می شه و یا می خوام به خودم تسلی بدم، این بیت رو زیر لب زمزمه می کنم:

بی گریه ی ابر گلشن نخندد
بی گریه، شمع روشن نخندد
.....
:کانال2

تا اونجایی که یادمه یه فولدر فقط به تو اختصاص داشت. حتی زمان امتحان ها هم می نوشتم. دیگه داشت سر ریز می کرد. اشتباه نکن از شادی ها نه، در حقیقت برای من، تنها یه بغض به یادگار گذاشته بودی که باعث شده بود بنویسم تا شاید از این اندوه خفه کننده کمی رهایی یابم. اما چه سود...
هر چه بیشتر می گذشت، به دل نوشته هایم اضافه می شد. هرچه بیشتر می نوشتم بیشتر به یاد می آوردم...
....
(کانال رو عوض نکنید بقیشه!!! کم کم شاهد وضوح تصاویر خواهید بود )
ولی تو یه چیز رو از یاد بردی! من در همه وقت کسی رو داشتم که تو شاید اصلا به او توجه نمی کردی. در همه وقت و در همه جا او در کنارم بود پس چرا باید مرا فراموش می کرد زیراکه او تنها تسلی بخش من در آن برحه از زمان بود.
خوب یادم میاد وقتی اومدم تا نوشته های قبلیم رو بخونم همه پاک شده بودند. از شدت عصبانیت نمی دونستم باید چه کار کنم. اما بعد از مدتی رد پایش را یافتم و این بار به جای ناراحتی، دوصد چندان شاد شدم زیراکه اول متوجه شدم هنوز او را دارم و دوم آنکه با این عملش بی آنکه خود متوجه شوم آرامش از دست رفته ام را بازیافته بودم.

" الهی و ربی من لی غیرک "

!پی نوشت: دوستان می گویند وقتی ذهن آدما شلوغ می کنه، در حقیقت کانالشون رو عوض کردن