آمد. قدیم الایام ( حتی درکتاب درسی سال اول دبستان) صحبت از اسب هم بود، اما در این قصه خبری از اسب نیست!فلسفه ی این اسب چی بوده؟! من که سر در نیاوردم. مهم اسب بوده یا آمدن؟ شاید هم هیچ کدام برای من (میرغضب که فرقی نمی کنه
......
:کانال1
نمی دونم چرا وقتی اومد خواستم بزنم زیر گریه. اون هم من! هرچی بیشتر فکر می کنم علت ابری بودنم رو در نمی یابم. اگه برای هرچیزی علتی هم باشه، این موضوع فرق می کنه، این بی علت ترینه.
گهگاهی که هوا بارونی می شه و یا می خوام به خودم تسلی بدم، این بیت رو زیر لب زمزمه می کنم:
بی گریه ی ابر گلشن نخندد
بی گریه، شمع روشن نخندد
.....
:کانال2
تا اونجایی که یادمه یه فولدر فقط به تو اختصاص داشت. حتی زمان امتحان ها هم می نوشتم. دیگه داشت سر ریز می کرد. اشتباه نکن از شادی ها نه، در حقیقت برای من، تنها یه بغض به یادگار گذاشته بودی که باعث شده بود بنویسم تا شاید از این اندوه خفه کننده کمی رهایی یابم. اما چه سود...
هر چه بیشتر می گذشت، به دل نوشته هایم اضافه می شد. هرچه بیشتر می نوشتم بیشتر به یاد می آوردم...
....
(کانال رو عوض نکنید بقیشه!!! کم کم شاهد وضوح تصاویر خواهید بود )
ولی تو یه چیز رو از یاد بردی! من در همه وقت کسی رو داشتم که تو شاید اصلا به او توجه نمی کردی. در همه وقت و در همه جا او در کنارم بود پس چرا باید مرا فراموش می کرد زیراکه او تنها تسلی بخش من در آن برحه از زمان بود.
خوب یادم میاد وقتی اومدم تا نوشته های قبلیم رو بخونم همه پاک شده بودند. از شدت عصبانیت نمی دونستم باید چه کار کنم. اما بعد از مدتی رد پایش را یافتم و این بار به جای ناراحتی، دوصد چندان شاد شدم زیراکه اول متوجه شدم هنوز او را دارم و دوم آنکه با این عملش بی آنکه خود متوجه شوم آرامش از دست رفته ام را بازیافته بودم.
" الهی و ربی من لی غیرک "
!پی نوشت: دوستان می گویند وقتی ذهن آدما شلوغ می کنه، در حقیقت کانالشون رو عوض کردن
......
:کانال1
نمی دونم چرا وقتی اومد خواستم بزنم زیر گریه. اون هم من! هرچی بیشتر فکر می کنم علت ابری بودنم رو در نمی یابم. اگه برای هرچیزی علتی هم باشه، این موضوع فرق می کنه، این بی علت ترینه.
گهگاهی که هوا بارونی می شه و یا می خوام به خودم تسلی بدم، این بیت رو زیر لب زمزمه می کنم:
بی گریه ی ابر گلشن نخندد
بی گریه، شمع روشن نخندد
.....
:کانال2
تا اونجایی که یادمه یه فولدر فقط به تو اختصاص داشت. حتی زمان امتحان ها هم می نوشتم. دیگه داشت سر ریز می کرد. اشتباه نکن از شادی ها نه، در حقیقت برای من، تنها یه بغض به یادگار گذاشته بودی که باعث شده بود بنویسم تا شاید از این اندوه خفه کننده کمی رهایی یابم. اما چه سود...
هر چه بیشتر می گذشت، به دل نوشته هایم اضافه می شد. هرچه بیشتر می نوشتم بیشتر به یاد می آوردم...
....
(کانال رو عوض نکنید بقیشه!!! کم کم شاهد وضوح تصاویر خواهید بود )
ولی تو یه چیز رو از یاد بردی! من در همه وقت کسی رو داشتم که تو شاید اصلا به او توجه نمی کردی. در همه وقت و در همه جا او در کنارم بود پس چرا باید مرا فراموش می کرد زیراکه او تنها تسلی بخش من در آن برحه از زمان بود.
خوب یادم میاد وقتی اومدم تا نوشته های قبلیم رو بخونم همه پاک شده بودند. از شدت عصبانیت نمی دونستم باید چه کار کنم. اما بعد از مدتی رد پایش را یافتم و این بار به جای ناراحتی، دوصد چندان شاد شدم زیراکه اول متوجه شدم هنوز او را دارم و دوم آنکه با این عملش بی آنکه خود متوجه شوم آرامش از دست رفته ام را بازیافته بودم.
" الهی و ربی من لی غیرک "
!پی نوشت: دوستان می گویند وقتی ذهن آدما شلوغ می کنه، در حقیقت کانالشون رو عوض کردن
No comments:
Post a Comment